![]() |
![]() |
|
| کاش مي توانستي بفهمي که دوستت دارم |
|
عشق مثله آبه،میتونی توی دستات قایمش کنی،
اما آخرش دستتُ باز میکنی و میبینی که نیستش
قطره قطره چکیده، بدون اینکه بفهمی دستت پُر از خاطرست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط فاطیما |
|
|
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلكه دردي بر دردم گذاشت
هيچ كس فكر مرا باور نكرد
خطي از شعر مرا باور نكرد
هيچ كس معناي آزادي نگفت
در وجودم رد پايش را نجست
هيچ كس آن يار دلخواه نشد
هيچ كس دمساز و همراهم نشد
هيچ كس جز من چنين مجنون نبود
در كلاس عاشقي دلخون نبود
هيچ دردي را نكرد از من دوا
جز خداي من خداي من خدا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:36 توسط فاطیما |
|
|
شگفتا! وقتی که بود،نمیدیدم...وقتی می خواند نمیشنیدم..وقتی دیدم که نبود!...وقتی شنیدم که نخواند!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،در برابرت می جوشد و میخواندو می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب،وچشمه که خشکید...چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت وآتش کویر را تافت و در خود گداخت واز زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید،تو تشنه آب گردی و نه آتش |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:26 توسط فاطیما |
|
|
من از حقيقت بی پايان ، از تصويری بی نشان ، از عشق يک آهو می ترسم! من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم، می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی ، من از روح سرگردان زندگی، از گريزان بودن ياران می ترسم، از صدای پای رهگذران می ترسم ... از آنچه هستيم و هست می ترسم ، از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم! از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد . می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک... مـی ترسم !... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 توسط فاطیما |
|
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم را بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده می زد از دل تو تا دل من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:43 توسط فاطیما |
|
|
رفتي و نديدي که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم وقتي که شکست بغض تنهايي من وابستگي ام را به تو باور کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:56 توسط فاطیما |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:27 توسط فاطیما |
|
|
دنياي عجيبي است ؛ وقتي مي خواهي گريه کني ،
شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري ، و نه حتي نيازي به ريختن اشک ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط فاطیما |
|
|
خویش را باور کن هیچکس چون تو نخواهد آمد هیچکس چون تو نخواهد زیست گل این باغ تو باید باشی هیچکس چون تو نخواهد رویید خواب و خاموشی امروز تو را هیچکس بر تو نخواهد بخشید هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید و نگوید برخیز بهار آمده است تو بهاری آری خویش را باور کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:10 توسط فاطیما |
|
|
چی بگم! گفتنیام گفتنی نیست! نمیدونم که چرا دنیا دیگه خواستنی نیست! خسته ی عشقمو عشق از دل من خسته شده! یکی گفت عاشق هر عشقی نشو ! گفتم از عشق چی میدونی تو که در به دری! گفت اگه عاشق شدی تازه اینو یاد میگیری.... عشق یعنی غریبی و در به دری! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط فاطیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
چیزای زیادی تو دنیا وجود داره که بدون اون ها هم می شه زندگی کرد
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
نیاز جون دوست عزیزم شبکه عشق مسافر جون دوست گلم |
|
RSS
|